بهناز ... دختری که شکلات خیلی دوست داره!
همیشه آنان که از خدا حاجت و درخواستی دارند و ازو همواره چیزی میخواهند بسیارند ولی آنان که خود خدا را میخواهند نایابند و اندک. اغلب دلم برایت تنگ می شود هر لحظه یک بار تنفست می کنم جای تعجب نیست یک دیوانه داره با تو حرف می زنه خودت قضاوت کن اول دیوانه نبود ولی حالا خوشحال است که تو دیوانه اش کردی. دیروز باران باریدو من به یاد تو و درس لطیف عصر هفت سالگی پشت پنجره ماندم تا او بیاید . آن وقت می گفتند او در باران آمد و من از آن وقت تا وقتی تو آمدی انتظارت را می کشیدم . بی آنکه بدانم گمشده ام کیست . دیروز هرچه نگاه پای پنجره ریختم او نیامد . تنهایی گاهی سبب می شود که در دامنه های زندگی اتراق کنی و بار تحملت را بر شانه های کوه بگذاری تا خستگی ات در برود. راستی چه حکمتی است که من بیشتر غروب ها دلم برای تو تنگ می شود نه فکر کنی خورشیدی نه عزیزم خورشید شبها می رود و گلهای آفتابگردان را به حال خودشان می گذارد . اما جالب است که تو مهتاب هم نیستی که روزها بری در حقیقت تو هیچ وقت نمی روی که بخوای بیای تو در قلب منی تا همیشه. سعی می کنم جمله ها با توجه به سنش ساده کنم بهش می گم: تو خیلی خوش شانسی چون خدا همیشه به تو توجه داره اون خیلی دوستت داره انقدر دوستت داره که مدام به تو فکر می کنه و دوست داره درس بخونی و به زندگی امیدوار باشی و همیشه ازش کمک بخوای جرات نمی کردم سرم رو بلند کنم می ترسیدم دستم براش رو شده باشه ولی سرم رو بلند کردم . . .او داشت از پشت هاشور های نمناک چشم های زیباش منو نگاه می کردبغض کرد و با صدای گرفته گفت:راستی خدا دوستم داره؟ نزدیک بود گریه ام بگیره ولی جلوی خودمو رو گرفتم و با لبخند گفتم: اره خیلی خیلی و او میرود . . .ه همین راحتی نمی دونم کارم درست بوده یا نه.حالا که به فال نگاه میکنم می بینم حتی یکی از جمله هایی را هم که براش خونده بودم تو کاغذ نوشته نشده بود تا دوست را به ياري نخوانيم، براي او کاري مي اين خود دل را شکيبا مي کند٫ طعم توفيق را مي چشاند. و چه تلخ است لذت را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي ست تنها خوشبخت بودن در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است. در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد تنهايي را در سرت زنده ميكند . تنها خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است . تنها بودن ، بودني به نيمه است و من براي نخستين بار در هستي ام رنج تنهايي را احساس کردم. ...............--------------.............. در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این همه فاصله را برداری تو توانایی بخشش داری دستهای توتوانایی آن را دارند که مرا زندگانی بخشند چشمهای تو به من آرامش میبخشند و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دگراست رونقی دیگر هست می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچه را می بخشی
یادمان باشد
فقط از خدا بخواهیم
و از خدا ، فقط خدا را بخواهیم
زیرا از خدا ، غیر از خدا را خواستن ، کم خواستن است.
رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم
| Design By : Night Skin |



