تبليغاتX
بهناز ... دختری که شکلات خیلی دوست داره!


بهناز ... دختری که شکلات خیلی دوست داره!

پا های رود خانه تاول زده وقلاب ما هی گیر در آب سر گردان است

کاش میدانستم کفش های باد را به او قرض بده تا او هم بتواند همراه ماهی ها سفر

 کندمی دانم نفس هایم نا رس و کال است و چشم هایم بی فروغ تر از همیشه

زل زده به علف های نیمه جان جاده... ولی پروردگارا نامت را به زبان می آورم

و رگ هایم از شور هستی پر میشود .... پروردگارا .. تو را قسم به آبی ترین صداقت

ها ... سبز ترین زندگی ها و سپید ترین عشق هاقدرت تکلمم و نام مهربانت را از من

 نگیر

 

تنها تر از سکوت !

نوشته شده در توسط بهناز| |

 

نفسم یهو گرفت و حالا دیگه من یه مرده ام......

عزراییل شراب مرگو داد به دستم .واونو خوردم

آخرین بیل خاکو روم بریز .... گورکن نازا...!

پریدم سوی خداوند .... خداحافظ ای جماعت...

یه دیوونه رفت از اینجا ... وعده ی ما به قیامت

مادرم گریه نکن جای من اینجا راحته

من خوابیدم میون قبر ... این آخر شجاعته

رفیقا بسه دیگه زود اشکاتونو پاک کنین

خاطره های قشنگو حالا دیگه پاک کنین

اونی که گریه هاشو هیچ وقت ندیدین... رفت و رفت

اونی که واسه پولاش نفشه کشیدین... رفت و رفت

پسرک گریه نکن... که دیوونت پیش خداست

اون رفته ولی با این وجود فکر شماست

آدما خدا نگهدار ... دیوونه برنده شد

توی زنگ و زندگی ...آخرشم برنده شد

خدا جون بندتو دریاب که میخوام گریه نکنم

من میخوام قلبمو به سوسکای قبر هدیه کنم

با دلم خوب تا نکرد این زندگیه بی صفت

پر بودش دورو برم از رفیق بی معرفت

وقتی گور کن آخرین بیل خاک و رو سرم خالی میکنه

یه نفس عمیق میکشم و خودمو واسه یه خواب راحت آماده میکنم

تنها تر از سکوت منم !

 

نوشته شده در توسط بهناز| |

از من نپرس خونت کجاست تو این همه ویرونه

ای هم قبیله چی بگم قبیله سرگردونه

ما در به در تر از همیم هم خونه ی بیخونه

غربت ما دیار ماست خونین ترین دیوونه

کودک نوزاده ی ما با دستمان کفن شد

از من نپرس دردل من ..... شکسته سنگ صبور

چه آرزوهایی که نمرد .... چه سینه هایی که نسوخت

کسی دیگه تو اون خونه رخت عروسی ندوخت

باور کن ای هم آواز نشکسته بال پرواز

با هم بیا بسازیم

اون خونه رو از آغاز

غربت از اون خاک پاک.... مارو جدا نکرده

قبیله سرگردون به خونه بر می گرده

..........

تنها تر از سکوت

نوشته شده در توسط بهناز| |

 
نیست یاری که مرا یاد کند


دیده ام خیره به ره ماند و نداد


نامه ای تا دل من شاد کند


خود ندانم چه خطایی کردم


که ز من رشته الفت بگسست


در دلش جایی اگر بود مرا


پس چرا دیده ز دیدارم بست

 
هر کجا مینگرم باز هم اوست


که به چشمان ترم خیره شده


درد عشقست که با حسرت و سوز


بر دل پر شررم چیره شده


گفتم از دیده چو دورش سازم


بی گمان زودتر از دل برود

 
مرگ باید که مرا دریابد

 
ورنه دردیست که مشکل برود

 
تا لبی بر لب من می لغزد


می کشم آه که کاش این او بود


کاش این لب که مرا می بوسد

 
لب سوزنده آن بدخو بود

 
می کشندم چو در آغوش به مهر


پرسم از خود که چه شد آغوشش


چه شد آن آتش سوزنده که بود


شعله ور در نفس خاموشش


شعر گفتم که ز دل بر دارم


بار سنگین غم عشقش را


شعر خود جلوه ای از رویش شد

 
با که گویم ستم عشقش را

 
مادر این شانه ز مویم بردار


سرمه را پک کن از چشمانم


بکن این پیرهنم را از تن


زندگی نیست بجز زندانم


تا دو چشمش به رخم حیران نیست

 
به چکار ایدم این زیبایی

 
بشکن این اینه را ای مادر


حاصلم چیست ز خودآرایی

 
در ببندید و بگویید که من


جز از او همه کس بگسستم


کس اگر گفت چرا ؟ بکم نیست


فاش گویید که عاشق هستم


قاصدی آمد اگر از ره دور


زود پرسید که پیغام از کیست


گر از او نیست بگویید آن زن

 
دیر گاهیست در این منزل نیست

تنها تر از سکوت منم!

نوشته شده در توسط بهناز| |

می گم...شما از امتحان شدن خوشتون میاد؟...یعنی اگه یه نفر بخواد شما رو

امتحان کنه یا در واقع محک بزنه...ناراحت نمی شید؟

می دونید...چند وخ پیشا که داشتم مجله راه زندگی رو ورق می زدم رسیدم به یکی

 از داستاناش...(داستان نبودا...حقیقت داشت...یه دختره زندگیشو تو نامه نوشته بو

د و واسه اونا پست کرده بود...اونام چاپش کرده بودن...)عنوانشو یادم

نیس...ولی قصه زندگیشو یادمه...دختره نوشته بود:

بعد از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم...ما همدیگرو

به حد مرگ دوست داشتیم...

سالای اول زدگیمون خیلی خوب بود...اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم...

می دونستیم بچه دار نمی شیم...ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

 ماست...اولاش نمی خواستیم بدونیم...با خودمون می گفتیم...عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه...بچه می خوایم چی کار؟...در واقع خودمونو گول می زدیم...

هم من هم اون...هر دومون عاشق بچه بودیم...

تا اینکه یه روز (اسم هیچ کدومشونو یادم نیماد...بنابراین اسم مستعار می ذاریم

براشون...)(اسم

چی بذارم حالا؟؟؟؟)...علی نشست رو به رومو

گفت...اگه مشکل از من باشه ...تو چی کار می کنی؟...فکر نکردم تا شک کنه که

 دوسش ندارم...خیلی سریع بهش گفتم...من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم...علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد...

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

گفتم:آره...اگه مشکل از من باشه...تو چی کار می کنی؟

برگشت...زل زد به چشام...گفت:تو به عشق من شک داری؟...فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم...

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

هنوزم منو دوس داره...

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه...

گفت:موافقم...فردا می ریم...

و رفت...نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید...اگه واقعا عیب از من

 بود چی؟...سر

خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم...

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه...هم من هم اون...هر دو آزمایش دادیم...بهمون

گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید...اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

هردومون دید...با

این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس...

بالاخره اون روز رسید...علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

 می گرفتم...دستام مث بید می لرزید...داخل ازمایشگاه شدم...

علی که اومد خسته بود...اما کنجکاو...ازم پرسیدکجوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه...فهمید که مشکل از منه...اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

 ناراحتی بود...یا از

خوشحالی...روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

شد...تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود...بهش

گفتم:علی...تو

چته؟چرا این جوری می کنی...؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهشید...مگه گناهم چیه؟...من

نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم...

دهنم خشک شده بود...چشام پراشک...گفتمکاما تو خودت گفتی همه جوره منو

دوس داری...گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی...پس چی شد؟

گفت:آره گفتم...اما اشتباه کردم...الان می بینم نمی تونم...نمی کشم...

نخواستم بحثو ادامه بدم...پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم...و

اتاقو انتخاب کردم...

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم...تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

 طلاقت بدم...یا زن بگیرم...نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم...بنابراین از فدا تو واسه

 خودت...منم واسه خودم...

دلم شکست...نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

 کرده بودم...حالا به همه چی پا زده...

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم...برگه جواب ازمایش هنوز توی

جیب مانتوام بود...

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم...احضاریه

رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...

توی نامه نوشت بودم:

علی جان...سلام...

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی...چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم...

می دونی که می تونم...دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی

شه جدا شم...وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه...باور کن اون قدر

 برام بی اهمیت بود که حاضر

بودم برگه رو همون جاپاره کنم...

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت ب من ثابت شه...

برای خودم متاسفم...این که یه عمر مو...بهترین لحظات عمرمو پای چه ادمی هر

دادم...یه ادم دورنگ...یه ادم دروغگو...

توی دادگاه منتظرتم...امضا...مهشید

تموم شد!

می گم چطوره من برم نویسنده شم...نه؟؟؟؟ببین چی نوشتم تو رو خدا...شرط

می بندم دختره خودشم به این قشنگی ننوشته بود...

حالا می تونی بگی از امتحان کردن و مورد امتحان قرار گرفتن خوشت میاد...یعنی از

 این کار راضیی؟یا نه؟راستش من خودم هنوز کامل و جدی در این باره فک نکردم!

اما اعتقاد دارم که ادما ممکنه تغییر کنن...

تا بعد...

 

نوشته شده در توسط بهناز| |


Design By : Night Skin