تبليغاتX
بهناز ... دختری که شکلات خیلی دوست داره!


بهناز ... دختری که شکلات خیلی دوست داره!

نفسم پس میرود

از چشم هایم اشک میریزد

سرم گیج میره

قلبم گرفته

تنم خسته

کوفته... شل..

بدون اراده رو تخت افتادم

سقف اتاق رو نگاه میکنم

میخوام بلند شم

و پنجره رو باز کنم

ولی یه تنبلی محکم منو روی

تخت انداخته نمیزاره بلند شم

به هر بدبختی که هست بلند میشم

جلو اینه خودمو نگاه میکنم

واقعا این منم؟

چقدر لاغر شدم

به سختی راه میرم

اتاقم درهم شده

من تنها هستم

هزار جور فکرای ناجور  تو مغزمه

ولی میخوام همه رو بندازم دور

میخوام   کاسه سرمو باز کنم 

  این توده خاکستری رو  سفید کنم

هیچ کس منو نفهمید

هرذ کس میدید میگفت

برو سرتو بزار بمیر

ولی  نه

وقتی مرگم هم ادمو نمیخواد باید چی کار

کنم؟ وقتی مرگ هم

پشتش رو به من میکنه

همه از مرگ میترسن  من از زندگی سمج خودم

پس میمونم و پنجره رو

به آفتاب باز میکنم

اره میخوام آسمون رو ببینم

میخوام خدا منو ببینه

 

.....

 

 

 

 

نوشته شده در توسط بهناز| |

من اگه خدا بودم دخترای بورشلیم و غزه

جای تیر و نارنجک


ترانه مینوشتند روی دیوارا


هر کسی جای خدا بود


شاهد این روزگار و این زمین بود دست کم

معجزه ای میکرد


اگه کفر حرفای من ...یکی حرفی

بگه بهتر

 

نوشته شده در توسط بهناز| |

 

 

من زن ایرانی... اهل خود ویرانی

آیینه ی دق کرده بسکه هق هق کرده..

مث یه کوه یخ میچکم در مطبخ از سپاه تسلیم..روز و شب بی تقویم

وای مردم... مردم باز هم سر خوردم

مردم از مرد بد نامردم

من به خود نه... که به زن بد کردم

من پر از تنهایی... وحشت از زیبایی

در نمد پیچیده . بی هوا پوسیده

بره قربانی . ابرک بارانی.......

بر تن یاس سفید سفره ... جای قلاب به کمر میسوزد

لب فریاد مرا میدوزند

سیر سیرم از مشت و لگد

برده داران حقیر مرگ پوش ... بر سر بازار عاشق میکشند

خواب مخمل را بر هم میزنند

این کنیزکان خواهران منند

 

 

.....

 

!

 

 

نوشته شده در توسط بهناز| |

 

 

پاکت بي تمرو تاريخ ...نامه ي بي اسم و امضا


کوچه دلواپسي ها برسه به دست بابا


با سلام خدمت بابا ...عرض کنم که غربت ما آنقدر ها

بد نيست که ميگن راضي ام الحمدالله


يا دمون دادن که اينجا زندگي رو سخت نگيريم

از غم ويروني تو روزي صدفعه نميريم


يادمون دادن که ياد سوختن خونه نيوفتيم


خواب بود هرچي که ديديم


باد بود هرچي شنيديم


راستي چند وقته که رفتم بي غم و غزل سر کار !

روزگارم اي بدک نيست ...شکر غربت گرم بازار


قلم و دفتر شعرم روي گنجه کنج ديوار ..

.عکس سهراب روي تاقچه غزلش گوشه انبار


توي نامه گفته بودي... بي چراغ دل مادر


براتون نون ميفرستم ...جنس اعلا طرح آخر


من ستاره بردم اينجا با بليط هاي برنده


راستي اونجا نور فانوس يه شبش... کرايه چنده؟!


پاکت بي تمر و تاريخ ...نامه بي اسم و امضا برسه به دست بابا...

 

بابا بیا جواب نامه رو بده!

 

تقدیم به قربانیان زلزله بم

پنجم دی ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و دو بود...

کی فکرشو میکرد قراره یه شهر خراب بشه... مردمش اواره بشن

یه شب بخوابی صبح بلند شی ببینی همه چیز خراب شده ...

عزیز ترین هاتو از دست دادی...

وای نمیدونین واسه من یکی چه قدر سخت بود وقتی رفتم ملاقاتی اون زخمی ها

بد ترین روز زندگیم همون موقع بود

اون موقعی بود که او دختر بچه گریه میکرد و میگفت مامان...

اون مادر بچه اش رو میخواست

خیلی سخت بود دیگه نمیتونم بقیه ش رو بگم

روحشون شاد یادشون گرامی

چهارمین سالگرد همه از دست رفتگان رو به بازمانده های انها تسلیت میگم

 

نوشته شده در توسط بهناز| |


Design By : Night Skin